گنجور

 
عمادی شهریاری

ای خلعت خرد را از خلعت تو پاره

ای ساعد سخن را از مدحت تو یاره

در حلق بدسگالت از هیبت تو مانده

آهی هزار ذره جانی هزار پاره

گر خصم تو نبودی آماده سوختن را

آسان برون بجستی آتش ز سنگ خاره

کشتی عمر ما را در قلزم شقاوت

الا مثال مهرت نفکنده بر کناره

ندهم مخالفت را دشنام و کی توانم

آخر برای کاری پردخته شد مناره

بر باره سعادت قدرت سوار بادا

چندان که بر دواند بر بام چرخ باره

 
 
نسکبان اندروید
جامی

گر هر حرام بودی چون باده مست کاره

همواره مست بودی شیخ حرامخواره

حاشا که باده نوشان ریزند جرعه بر وی

اندیشه های پنهان گر سازد آشکاره

عارف به کنج خلوت خاموش و سر عرفان

[...]

کلیم

قربان آن بناگوش وان برق گوشواره

با هم چه خوش نمایند آن صبح و این ستاره

مائیم و کهنه دلقی دلگیرِ از دو عالم

سر چون جرس کشیده در جَیب پاره‌پاره

چون کار رفت از دست گیرد سپهر دستت

[...]

طغرای مشهدی

بی برکت است چیزی، کان در شماره آید

یارب مباد هرگز، بوس ترا شماره!

پاکان این چمن را، پیرایه ساز قسمت

چون سرو داده یک دلق، آن نیز پاره پاره

بهر شکست توبه، صد آیه رهنمون شد

[...]

فروغی بسطامی

آهی که رخنه کردم، از وی به سنگ خاره

عاجز شد از دِلِ دوست، یا رب دگر چه چاره؟ 

بیداری‌ام چه دانی؟ ای خفته‌‌ای که شب‌ها

نَنْشَسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره

جانان اگر نشیند، یک بار در کنارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه