گنجور

 
بیدل دهلوی

به پیری، الفت حرص و هوس شد آینهٔ ما

بهار رفت که این خار و خس شد آینهٔ ما

به حکم عجز، نکردیم اقتباس تعین

همین مقابل مور و مگس شد آینهٔ ما

به باد، سعی جنون رفت رنگ جوهر تسکین

چنین که تاخت که نعل فَرَس شد آینهٔ ما؟

فغان که بوی حضوری نبرد کوشش فطرت

چو صبح، طعمهٔ زنگ نفس شد آینهٔ ما

به کام دل، مژه نگشود سرگرانی حیرت

ز ناتمامی صیقل، قفس شد آینهٔ ما

گذشت محمل ناز که از سواد تحیّر؟

که عمرهاست شکست جرس شد آینهٔ ما

به فهم راز تو بیدل چه ممکن است رسیدن؟

همین بس است که تمثال رُس شد آینهٔ ما

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۲۵۱ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم