گنجور

 
علی اشتری

کاش! بودی روزگارم بر کنار از هرچه هست

تا بپای دل نرفتی نیش خار از هرچه هست

جاه و مال و ناز و نعمت بود و گنج سیم و زر

من بحکم دل گزیدم مهر یار از هرچه هست

راحت دل خواستم در زندگی از آنچه نیست

رنج خود جستم بجان در روزگار از هرچه هست

نیک و بد، هریک بجای خویش دارد اعتبار

پیش چشم ما فتاد این اعتبار از هرچه هست

گه ز سرمستی خروشیم و گه از رنج خمار

خاطر ما بین که باشد بیقرار از هرچه هست

گر شراب و شهد دارد یا شرنگ جانگداز

کاش خالی بود جام روزگار از هرچه هست

راستی ناید بکاراینجهان کج مدار

راه را کج کن که گردی کامکاری از هرچه هست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی