کاش! بودی روزگارم بر کنار از هرچه هست
تا بپای دل نرفتی نیش خار از هرچه هست
جاه و مال و ناز و نعمت بود و گنج سیم و زر
من بحکم دل گزیدم مهر یار از هرچه هست
راحت دل خواستم در زندگی از آنچه نیست
رنج خود جستم بجان در روزگار از هرچه هست
نیک و بد، هریک بجای خویش دارد اعتبار
پیش چشم ما فتاد این اعتبار از هرچه هست
گه ز سرمستی خروشیم و گه از رنج خمار
خاطر ما بین که باشد بیقرار از هرچه هست
گر شراب و شهد دارد یا شرنگ جانگداز
کاش خالی بود جام روزگار از هرچه هست
راستی ناید بکاراینجهان کج مدار
راه را کج کن که گردی کامکاری از هرچه هست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل آرزوی رهایی از سختیها و مصائب زندگی را دارد و میخواهد از هر آنچه که وجود دارد دور بماند. او با اشاره به اشیاء مادی مانند جاه و مال، تاکید میکند که تنها عشق معشوقش را برگزیده است و در پی راحتی دل در زندگی از آنچه که نیست، است. شاعر در عین حال به نیک و بد زندگی اشاره میکند و میگوید که اعتبار هر یک در جایی خود را نشان میدهد. او با تردید بین شادی و غم زندگی، به ناکامیها و چالشهای آن اشاره میکند و آرزو میکند که زندگیاش از هرگونه ناپاکی و درد خالی باشد. در نهایت، شاعر تردیدهای روزگار را میبیند و از عدم صداقت عالم شکایت دارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.