گنجور

 
واقف لاهوری

به رهت به خون نشستم که گذر کنی نکردی

ز دو کون چشم بستم که نظر کنی نکردی

به سحر رساند شب‌ها دل من درین تمنا

که شبی به کلبهٔ ما تو سحر کنی نکردی

ز غریب شیوه‌هایت به دیارها فتادم

مگر از دیار خاطر تو سفر کنی نکردی

ز تو کام دل چه جویم که به این امید مردم

لب خشک من چو بینی مژه تر کنی نکردی

نشد اینکه گرد کین را ز دلش بشویی ای اشک

ز تو چشم داشتم من که اثر کنی نکردی

دلی بی‌وفا چه رفتی به حریم یار تنها

ز تو داشتم توقع که خبر کنی نکردی

 
 
نورس دماوندی

مژه در گهر گرفتم که نظر کنی نکردی

به رهت نثار کردم که گذر کنی نکردی

گله آه از تو دارم که چه کرده ای تو با من

به فلک تو را رساندم که اثر کنی نکردی

چو نی از دم نوازش همه عمر زهر غم را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه