گنجور

 
واقف لاهوری

ای دل نشود رفع ملالی که تو داری

آن به که کنی صبر به حالی که تو داری

انکنده به دل وسوسه مرغان حرم را

این دانه و دام از خط و خالی که تو داری

از دیدهٔ من آب روان است مسلسل

در حسرت پابوس نهالی که تو داری

رفتم به گدایی به در پیر مغان گفت

شایستهٔ من نیست سفالی که تو داری

گفتم که رسد دست خیالم به میانت

گفتا که محال است خیالی که تو داری

صرف جگر تشنهٔ من ساز خدا را

در چاه ذقن آب زلالی که تو داری

 
 
نسکبان اندروید
صائب

دل آب کند برق جلالی که تو داری

آیینه گدازست جمالی که تو داری

در آینه و آب نگشته است مصور

از بس که بود شوخ مثالی که تو داری

با ناخن مشکین چه جگرها که کند ریش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه