گنجور

 
واقف لاهوری

کار ما گذشت از کار فکر ما خدا را کن

یعنی از غم دوری مرده‌ایم احیا کن

بستهٔ امید و بیم تا به کی زیم صیاد

یا پر مرا بشکن یا در قفس وا کن

کرده تیغ مژگانت پاره‌پاره دل‌ها را

از دعای مظلومان پاره‌ای محابا کن

رایگان مکن خود را عرض ای سهی بالا

قدر خویشتن بشناس نرخ جلوه بالا کن

چند تیغ رعنایی برکشی ز خودرایی

شعله نیستی آخر ترک سرکشی‌ها کن

ساخت شهر را ویران آب دیدهٔ واقف

من تو را نمی‌گفتم جای گریه پیدا کن

 
 
نسکبان اندروید
وفایی مهابادی

یارِ ارمنی‌مذهب! شوخِ عیسَوی‌ملّت

یا بیا مسلمان شو، یا مرا نَصارا کن

یا به تیغِ ابرویت خونِ بی‌گناهم ریز

یا از این دو لیمویت چارهٔ دلِ ما کن

بر فکن ز رخ پرده در شکن خمِ کاکل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه