غم دوش در عزای دل مبتلای من
میکرد خاک بر سر و میگفت وای من
در آشیانه خواب نمیآید چه شد
شاید که ساختند قفس از برای من
آن تنگ عیش غنچهٔ این گلشنم که صبح
گاهی دمی نزد که شود دلگشای من
تا بازگردم از ره خونخوار عاشقی
دل هر قدم چو آبله آفت به پای من
تا رفتهای به کلبه من عیش ره نیافت
غم گشته حاجب در محنت سرای من
در ورطهای فتادهام از گریه کز سرم
بیگانهوار میگذرد آشنای من
تا ابروی تو قبلهٔ حاجات من نشد
هرگز نشد قرین اجابت دعای من
دیوانه گشتهام به سر زلف تو قسم
زنجیری انتخاب مکن از برای من
واقف مرا ز سایهٔ خود هم بود هراس
افتاده بسکه بخت سیه در قفای من



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بوده در قفای تو دایم دعای من
بیگانگی مکن که شدی آشنای من
دست از جفا بدار، وگرنه دعا کنم
تا داد من ز تو بستاند خدای من
گر من دعا کنم به سحرگاه، وای تو
[...]
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من
گر دست اوفتاده نگیری تو، وای من!
نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین
کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من
پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری
[...]
میرفت جان ز بهر دل مبتلای من
میگفت دوست را که تو بنشین به جای من
تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم
میلی به استخوان ننماید همای من
خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان
[...]
ای در بلا فتاده دل مبتلای من
کس را مباد هیچ بلا چون بلای من
از درد عشق یار چنان مبتلا شدم
کاندر جهان طبیب نداند دوای من
عشق از برای دل بود و دل برای عشق
[...]
ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من
سر تا قدم بلای سیاهی برای من
با جامه سیاه که در عین شوخیی
دلجوتری ز مردمک دیده های من
چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.