گنجور

 
واقف لاهوری

انکار اهل صدق و صفا می‌کنی مکن

این کار خوب نیست چرا می‌کنی مکن

خون مرا که غازهٔ رخسارهٔ وفاست

پامال همچو رنگ حنا می‌کنی مکن

این آن شکسته نیست که بتوان درست کرد

فکر تلافی دل ما می‌کنی مکن

گفتم که بوسه‌ای به دعاگوی خود بده

دشنام داد و گفت دعا می‌کنی مکن

با من کع غیر مهر و وفا نیست پیشه‌ام

آهنگ جور و عزم جفا می‌کنی مکن

در بسته خانه را به رقیبان سپرده‌ای

بر من در مضایقه وا می‌کنی مکن

تر دامنست غیر و تو آیینه ساده‌رو

با او ضرر چیست صفا می‌کنی مکن

ناخوانده دور می‌فکنی نامهٔ مرا

مکتوب غیر بند قبا می‌کنی مکن

ما غیرعاجزانه صفیری چه کرده‌ایم

ما را چرا ز دام رها می‌کنی مکن

آخر شدست کار تو زین درد جانگداز

واقف به هرزه فکر دوا می‌کنی مکن

 
 
نسکبان اندروید
مولانا

می‌بینمت که عزم جفا می‌کنی مکن

عزم عتاب و فرقت ما می‌کنی مکن

در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین

در خونم ای دو دیده چرا می‌کنی مکن

بخت مرا چو کلک نگون می‌کنی مکن

[...]

جویای تبریزی

آشفته زلف را ز صبا می‌کنی، مکن!

ما را اسیر دام بلا می‌کنی، مکن!‏

بر شیشه پاره پای هوس می‌نهی، منه

قصد دل شکستهٔ ما می‌کنی، مکن!‏

نسبت مرا به اهل هوس می‌دهی، مده

[...]

واقف لاهوری

قهر و عتاب و جور و جفا می‌کنی مکن

با این دل شکسته چه‌ها می‌کنی مکن

پیکان خویش از دل ما می‌کشی مکش

ای یار را ز یار جدا می‌کنی مکن

ای نور دیده از نظر می‌روی مرو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه