گنجور

 
واقف لاهوری

داغی ز تو یادگار دارم

با لاله و گل چه کار دارم

با سرو تقابلی بلندی

از دولت قد یار دارم

گر دولت عشق نقد داغست

من دولت بی‌شمار دارم

چشمی که به خواب دیدم امشب

کامروز بلا خمار دارم

حسن نمکین من کجایی

نذر تو دل فگار دارم

جانا کمک وصال بفرست

با هجر تو کارزار دارم

امید رفو گسسته گردید

پیراهن تار تار دارم

عشقی که به قید نام و ننگ است

زان عشق حقیر عار دارم

آن روز که با تو چهره گردید

ز آیینه به دل غبار دارم

هر جور و جفا که بود کردی

گر می‌کشی انتظار دارم

از بس که فریب خوردم از یار

در وصلم و انتظار دارم

غیر از غم یار نیست واقف

یاری که درین دیار دارم

 
 
نسکبان اندروید
قوامی رازی

بنگر که چه روزگار دارم

کان چهره چون نگار دارم

در دل غم و غم سگال سوزم

در بر می و می گسار دارم

نشگفت که باغ وار خندم

[...]

عطار

من با تو هزار کار دارم

جانی ز تو بی قرار دارم

شب‌های وصال می‌شمردم

تا حاصل روزگار دارم

گفتی که فراق نیز بشمر

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

نه دسترسی به یار دارم

نه طاقت انتظار دارم

هر جور که از تو بر من آید

از گردش روزگار دارم

در راه غمت کنم هزینه

[...]

سعدی

نه دست‌رسی به یار دارم

نه طاقت انتظار دارم

هر جُور که از تو بر من آید

از گردشِ روزگار دارم

در دل غم تو کنم خزینه

[...]

امیرخسرو دهلوی

نه دست رسی به یار دارم

نه طاقت انتظار دارم

هر جور که از تو بر من آید

از گردش روزگار دارم

در دل غم تو کنم خزینه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه