گنجور

 
واقف لاهوری

او می‌رود از رفتنش آرام جانم می‌رود

صبر و قرارم می‌رود تاب و توانم می‌رود

دردا که آن بیدادگر بهر سفر بسته کمر

داد دل خونین‌جگر از وی ستانم می‌رود

از رفتن آن دل‌شکن ای مهربان غمخوار من

با من مگو چندین سخن من نیز دانم می‌رود

خاطر مرا دلگیر شد از زندگانی سیر شد

خواهم ازین غم پیر شد رعنا جوانم می‌رود

من گرچه افتادم ز پا از ضعف کافر ماجرا

صد شکر او را از قفا اشک روانم می‌رود

گفتم که دیگر در رکاب اصلاً نخواهم رفتنش

لیکن چو می‌آید سوار از کف عنانم می‌رود

من شرح این درد و الم واقف چه‌سان سازم رقم

هرگاه می‌گیرم قلم خون از بیانم می‌رود

 
 
نسکبان اندروید
سعدی

ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود

گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون

[...]

ناصر بخارایی

چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رود

نالند رگها در تنم، کز سینه جانم می‌رود

صد چاک کردم جامه را، چون گُل فتادم غرق خون

کان شاخ گلبرگ تری از بوستانم می‌رود

چون سبره در پایش فتم، بر سر کنم خاک رهش

[...]

آذر بیگدلی

بربست محمل ماه من، از تن توانم می‌رود؛

غافل مباش ای همنشین از من که جانم می‌رود

از من نهان دل رفت و، من جایی گمانم می‌رود؛

کآرم گر از دل بر زبان، دانم که جانم می‌رود

دردا که تا از انجمن رفتی، برون چون جان ز تن؛

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه