گنجور

 
واقف لاهوری

ای دل نهفته دار غم یار خویش را

بر خاطر کسی مَفِگن بار خویش را

یا رب چه آفتی که ز دست تو آسمان

صد بار بر زمین زده دستار خویش را

افتاده گیر دفتر عیش جهان در آب

ای گریه وا مکن سر طومار خویش را

آب‌وهوای دهر به من سازگار نیست

یا رب کجا برم دل بیمار خویش را

از ناله‌های شعله فشان عندلیب ما

گلریز کرد غنچهٔ منقار خویش را

زین سرکشی که کرده به سوداییان عشق

خواهد شکست زلف تو بازار خویش را

جانان مرا به هیچ نباید فروختن

باید شناخت قدر خریدار خویش را

گل را گر آشیانهٔ ما بار خاطر است

آتش زنیم مشت خس و خار خویش را

از دلبران چه چشم توان داشت کین گروه

بر باد می‌دهند هوادار خویش را

ای سیل گریه در چه خیالی بیا بیا

خواهم یکی کنم در و دیوار خویش را

واقف گرفتم این‌که تو رنگین سخن نه‌ای

از خون نویس حال دل زار خویش را

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

آورده ام شفیع دل زار خویش را

پندی بده دو نرگس خونخوار خویش را

ای دوستی که هست خراش دلم ز تو

مرهم نمی دهی دل افگار خویش را

مردم که نازکی و گرانبار می شوی

[...]

نظیری نیشابوری

کردم ز شکوه منع دل زار خویش را

انداختم به روز جزا کار خویش را

وقت نظاره‌ی بت پرهیزکار خویش

شویم به گریه دیده‌ی خونبار خویش را

جرم منست پیش تو گر قدر من کم است

[...]

صائب

دانسته ام غرور خریدار خویش را

خود همچو زلف می شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت

شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی رویم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
قدسی مشهدی

پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش را

بنگر شکسته‌رنگی بیمار خویش را

بهر ذخیره شب هجر تو روز وصل

کم کرد دیده گریه بسیار خویش را

بیداد دوست چون ستم چرخ عام نیست

[...]

حزین لاهیجی

شق کرده ایم پردهٔ پندار خویش را

بی پرده دیده ایم رخ یار خویش را

در بیعگاه عشق به نرخ هزار جان

ما می خریم ناز خریدار خویش را

مرهم چه احتیاج؟ که عاشق ز سوز عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه