گنجور

 
واقف لاهوری

تا به هجر تو کار زار افتاد

کار با گریه‌های زار افتاد

دست من گیر و دل‌دهی فرما

که مرا دست و دل ز کار افتاد

از میانش کسی که یافت خبر

از همه خلف بر کنار افتاد

عرق انفعال شد اشکم

بس که پیش تو شرمسار افتاد

رفتی و برنگشتی از کویش

آه ای دل تو را چه کار افتاد

بر سر کوی او ز بی‌تابی

دل ز دستم هزار بار افتاد

می‌شود خون دلش به رنگ حنا

هر که در دست آن نگار افتاد

صد جگر تشنه را به کام رساند

خنجرش بس که آبدار افتاد

تا قیامت نخیزد از بستر

هر که بیمار چشم یار افتاد

واقف از تیغ غمرهٔ خوبان

همچو من کشته صدهزار افتاد

 
 
نسکبان اندروید
خاقانی

تا مرا عشق یار غار افتاد

پای من در دهان مار افتاد

چه کنم چون ز گلستان امید

دیده‌ام را نصیب خار افتاد

کشتی صبر من چو از غرقاب

[...]

عطار

کشتی عمر ما کنار افتاد

رخت در آب رفت و کار افتاد

موی همرنگ کفک دریا شد

وز دهان در شاهوار افتاد

روز عمری که بیخ بر باد است

[...]

جامی

روزی اندر میان نقار افتاد

هر دو را زان نقار کار افتاد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه