در کوی تو دیوانه به دیوانه نسازد
در بزم تو پروانه به پروانه نسازد
مهجور تو هرگز ننشیند به گل و سرو
مخمور تو با شیشه و پیمانه نسازد
همسایه به ارباب مصیبت نتوان شد
تیر تو از آن پهلوی دل خانه نسازد
آمد شد پنهان خیال تو پریوار
دل را چه خیالست که دیوانه نسازد
از پهلوی جان گر بگریزد عجبی نیست
دیوانه دل من که به جانانه نسازد
رم میکند از دشت به سودای تو مجنون
در عشق تو لیلی به سیه خانه نسازد
سودازدهام ساخته غمگین دل صدچاک
آشفتهٔ زلفیست که با شانه نسازد
غیر از دل واقف که به تنگ است ز دنیا
دیوانه ندیدم که به ویرانه نسازد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازد
خلقی همه از حال من افسانه نسازد
از خون من خسته نشانی تو همی زلف
کان موی پریشان ترا شانه نسازد
چیزی ست درین دل که چنین می شوم از نی
[...]
مشاطه خم گیسوی جانانه نسازد
از پنجه ی خورشید اگر شانه نسازد
روشن نشود دلبری شمع، کسی را
تا سرمه ز خاکستر پروانه نسازد
با مستی یک هفته، بگویید چمن را
[...]
با داغ محبت، دل دیوانه نسازد
دریاکش مخمور به پیمانه نسازد
خاطر نکند عشق، ز معموری ما جمع
تا جغد، به وبرانهٔ ما خانه نسازد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.