آن درد که بیدوا نباشد
در شهر مسیح ما نباشد
بر درگه یار خستهای هست
یاران دل زار ما نباشد
آمد برم آن بلندبالا
میترسم ازو بلا نباشد
ای دل با زلف او میاویز
ای بیخبر اژدها نباشد
جای که بود زلف زنجیر
دیوانه کسی چرا نباشد
از تیر جفا کنارهکردن
در کیش وفا روا نباشد
از عالم کبریا چه پرسی
آنجا برو و بیا نباشد
در شهر که حکم غمزهٔ اوست
این جور و جفا چرا نباشد
بگذار به مدعی نشیند
یاری که به مدعا نباشد
گفتم که تو بیوفا چرایی
گفتا گل را وفا نباشد
باغ است و بهشت بیدماغان
جایی که یک آشنا نباشد
آیینه اگر شویم واقف
او را با ما صفا نباشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون روی تو ماه سمانباشد
چون زلطف تو مشک ختانباشد
معشوقه پی وفا نباشد
ور بود، به عهد ما نباشد
هرگز سر کوی خوبرویان
بیفتنه و ماجرا نباشد
هر چند که یار ما ختاییست
[...]
یاری که در او وفا نباشد
با ماش بجز جفا نباشد
ما را بکُشد به درد روزی
اندیشهاَش از خدا نباشد
خونم ز ستم به راه ریزد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.