چنانکه تیر بود جانب کمان محتاج
به ابروی تو بود ناز همچنان محتاج
دمید صبح و ز بخت سیاه خود ماندم
به شمع داغ درین تیره خاکدان محتاج
من آن شکار ضعیفم که هست کشتن من
به یک اشارهٔ ابروی آن کمان محتاج
ز رشحهٔ قلمت آب میخورد دل من
اگرچه بحر نباشد به ناودان محتاج
ز سوز دل همه شب حرف میزنم تنها
بهسان شمع نیم من به همزبان محتاج
ز بس که ریشه دوانید غم به سینه مرا
برای کسب نشاطم به زعفران محتاج
ز شوق گل به چمن بستم آشیان ورنه
من آن نیم که شوم جانب خسان محتاج
منم که عشق نهاد است نام من واقف
برشته سوخته دل داده بیزبان محتاج



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به من ز یاد رخ اوست گلستان محتاج
چو گل فروش نیم من به باغبان محتاج
گر آبرو بفروشی به دشمنان، صد بار
نکوتر است که باشی به دوستان محتاج
به یکدگر همه ی کاینات را کار است
[...]
بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟
به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج
سخنوری نتوان بی سخن شنو کردن
سخن به گوش بود بیش از زبان محتاج
بسی بود ز گدا احتیاج شاه افزون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.