گنجور

 
واقف لاهوری

چنان‌که تیر بود جانب کمان محتاج

به ابروی تو بود ناز همچنان محتاج

دمید صبح و ز بخت سیاه خود ماندم

به شمع داغ درین تیره خاکدان محتاج

من آن شکار ضعیفم که هست کشتن من

به یک اشارهٔ ابروی آن کمان محتاج

ز رشحهٔ قلمت آب می‌خورد دل من

اگرچه بحر نباشد به ناودان محتاج

ز سوز دل همه شب حرف می‌زنم تنها

به‌سان شمع نیم من به همزبان محتاج

ز بس که ریشه دوانید غم به سینه مرا

برای کسب نشاطم به زعفران محتاج

ز شوق گل به چمن بستم آشیان ورنه

من آن نیم که شوم جانب خسان محتاج

منم که عشق نهاد است نام من واقف

برشته سوخته دل داده بی‌زبان محتاج

 
 
نسکبان اندروید
سلیم تهرانی

به من ز یاد رخ اوست گلستان محتاج

چو گل فروش نیم من به باغبان محتاج

گر آبرو بفروشی به دشمنان، صد بار

نکوتر است که باشی به دوستان محتاج

به یکدگر همه ی کاینات را کار است

[...]

واعظ قزوینی

بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟

به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج

سخنوری نتوان بی سخن شنو کردن

سخن به گوش بود بیش از زبان محتاج

بسی بود ز گدا احتیاج شاه افزون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه