گنجور

 
واعظ قزوینی

بآب سبزه، به جان تن، بود چه سان محتاج؟

به درد عشق بود دل صد آنچنان محتاج

سخنوری نتوان بی سخن شنو کردن

سخن به گوش بود بیش از زبان محتاج

بسی بود ز گدا احتیاج شاه افزون

که هست او به جهان، این به نیم نان محتاج

ز احتیاج خلاصند بی کس و کویان

ز خانه داری باشد بزه کمان محتاج

خموش را به سخنگو همین مزیت بس

که نیستند خموشان به همزبان محتاج

کشیدم آنچه من از منت خسان واعظ

مباد دشمن کس هم بدوستان محتاج

 
 
سلیم تهرانی

به من ز یاد رخ اوست گلستان محتاج

چو گل فروش نیم من به باغبان محتاج

گر آبرو بفروشی به دشمنان، صد بار

نکوتر است که باشی به دوستان محتاج

به یکدگر همه ی کاینات را کار است

[...]

واقف لاهوری

چنان‌که تیر بود جانب کمان محتاج

به ابروی تو بود ناز همچنان محتاج

دمید صبح و ز بخت سیاه خود ماندم

به شمع داغ درین تیره خاکدان محتاج

من آن شکار ضعیفم که هست کشتن من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه