گنجور

 
واقف لاهوری

دردا که یار جانب ما را نگه نداشت

ناموس مهر و شرم و وفا را نگه نداشت

یک روز گل به خاک جفاکشتگان نریخت

آن شوخ حرمت شهدا را نگه نداشت

از رشک خال او که در آتش فشرده پا

سوزد از آن سپند که جا را نگه نداشت

در بزم غیر گریهٔ مستانه می‌کنی

چشم تو آبروی حیا را نگه نداشت

زان سنگدل دو بوسه گدایانه خواستم

دشنام داد و حق دعا را نگه نداشت

ترکانه تاخت غمزهٔ او بهر غارتم

ظالم عنانِ رخشِ جفا را نگه نداشت

با آنکه بود لنگر صبرم گران چو کوه

آمد چو سیلِ هجر تو پا را نگه نداشت

زنگاری است بس که به تردامنان نشست

آیینه بود بار صفا را نگه نداشت

واقف ز درد هجر تو گردید بینوا

نالید آن قَدَر که نوا را نگه نداشت

 
 
نسکبان اندروید
جامی

دردا که یار جانب ما را نگه نداشت

آیین مهر و رسم وفا را نگه نداشت

شد خاک پای در ره او صد خداشناس

فارغ گذشت و راه خدا را نگه نداشت

چشم حوادثش مرساد ار چه غمزه اش

[...]

حزین لاهیجی

دل در حریم وصل تو، پا را نگه نداشت

داغم ازین سپند که جا را نگه نداشت

روشن نشد چراغ دل و دیده اش چو شمع

هر سر که زیر تیغ تو پا را نگه نداشت

پنهان نگشت در دل صد چاک، راز عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه