گنجور

 
واقف لاهوری

ز من اگرچه تو را ننگ و عار بسیار است

بیا بیا که مرا با تو کار بسیار است

شکسته خاطر و آشفته و پریشانم

مرا معامله با زلف یار بسیار است

قبول بزم تو چون شمع تا که را بخشند

به دهر دیدهٔ شب‌زنده‌دار بسیار است

ز کاوکاو رقیبان ز کوی او رفتم

که گل کم است درین باغ [و] خار بسیار است

کنم ز کوچهٔ خواری به سر کفِ خاکی

همین‌قَدَر ز پی اعتبار بسیار است

به کاوش مژه‌ای دل خراب می‌گردد

برای آبله یک زخمِ خار بسیار است

مباز نرد محبّت دگر به زلف ای دل

که کج‌قمار درین روزگار بسیار است

ز فکر زلف و خطش رفت واقف آرامم

که در خزانهٔ من مور و مار بسیار است

 
 
نسکبان اندروید
خواجوی کرمانی

به بوستان جمالت بهار بسیار است

ولیک با گل وصل تو خار بسیار است

مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفته است

چه حالت است که او را خمار بسیار است

می‌ام ز لعل دل‌افروز ده که جان افزاست

[...]

محتشم کاشانی

تو را بسوی رقیبان گذار بسیار است

ز رهگذار تو بر دل غبار بسیار است

تو از صفا گل بی‌خاری ای نگار ولی

چه سود از این که بگرد تو خار بسیار است

مرا به وسعت مشرب چنین به تنگ میار

[...]

اسیر شهرستانی

نشان زخم که جویی سوار بسیار است

سر سراغ که داری غبار بسیار است

یکی است صید تغافل اگر نمی دانی

به امتحان نظری کن شکار بسیار است

رفیق اصفهانی

نگار من چو تو زیبا نگار بسیار است

نگار سرو قد و گلعذار بسیار است

تو گر به من نشوی دوست، دوست، هست بسی

تو گر به من نشوی یار، یار، بسیار است

مکن ز لطف کمم ناامید کز تو مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه