عیبم نکنی ز مستی عشق
این لازم نشئهی جوانیست
روزم ای ماه بی تو شب شد
دریاب که وقت مهربانیست
از شهد لب تو میزنم حرف
شیرینسخنم چو شعرخوانیست
مردم بر من چرا نخندند
رنگم از درد زعفرانیست
هر کوچه که میروم به این حال
گویند که عاشق فلانیست
من کشتهٔ لطف خنجر تو
هرچند که لطف او زبانیست
ما بیغم یار جان نداریم
ما را غم یار یارِ جانیست
گفتم به زمین زدن مرا چیست
گفتا که قضای آسمانیست
کردهست خراب خانهها را
این دیده به کار عشقبانیست
چون شمع گداخت مغز جانم
واقف تب هجر استخوانیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هرجا که بهدست عشق خوانیست
این قصه بر او نمک فشانیست
با عشق دلی که آشنا نیست
جامست ولی جهان نما نیست
دل آیینه ی خدا نمائیست
گر آنگه بغیر مبتلا نیست
رو، ز آینه رنگ غیر بزدای
[...]
می نوش که دور شادمانیست
خوش باش که روز کامرانیست
سر بر مکش از شراب کایام
از تیغ اجل به سر فشانیست
این دل که ز عشق می خورد خون
[...]
در درد تو بر دلم دوا نیست
دریاب که اینچنین روا نیست
ای دوست خیال مهر رویت
از دیدهٔ ما دمی جدا نیست
حال دل ریش با که گویم
[...]
هر دل که به عشق مبتلا نیست
هستش مشمر که گوئیا نیست
تا دُردی درد نوش کردیم
دل را به از این دگر دوا نیست
رندیم و مدام جام رندان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.