گنجور

 
واقف لاهوری

چنان مرا غم و درد فراق یار گرفت

که دل ز پهلوی من عاقبت کنار گرفت

شده‌ست تنگ مجال نفس‌کشیدن‌ها

ز بس‌که درد توام تنگ در کنار گرفت

نگشت سبز نهال امید مجنونم

ز آب دیدهٔ من بید اگرچه بار گرفت

شده‌ست کُندهٔ پا سخت‌جانی‌ام ورنه

هزار بار دلم پیش ازین دیار گرفت

دگر چه آمده دل را به سر نمی‌دانم

که باز دیده ز سر گریه‌های زار گرفت

دگر به صحبت اطفال اشک دل نکشد (چند جور خوانش)

مرا که خاطر از ابنای روزگار گرفت

به دیر و کعبه نمی‌بینمش خداوندا

ز خود رمیده دل من کجا قرار گرفت

نمود بر سر من صرف سنگ طفلان را

فلک ز نقد جنونم چنین غبار گرفت

هلاک گرمی داغ محبّتم واقف

که شام مرگ مرا شمع بر مزار گرفت

 
 
نسکبان اندروید
مسعود سعد سلمان

گه وداع بت من مرا کنار گرفت

بدان کنار دلم ساعتی قرار گرفت

وصال آن بت صورت همی نبست مرا

بدان زمان که مرا تنگ در کنار گرفت

چو وصل او را عقل من استوار نداشت

[...]

وطواط

بیاد شاه جهان عالم افتخار گرفت

ز بی قرار حسامش جهان قرار گرفت

علاء دولت و دین ، اتسز آن جهانگیری

که عالم از سر شمشیرش اعتبار گرفت

نهیب او بیکی حمله صد مصاف شکست

[...]

سید حسن غزنوی

زمانه دامن اقبال شهریار گرفت

سعادتش چو دل و دیده در کنار گرفت

ظفر به همت گرز گر آن جمال گرفت

جهان به دولت شاه جهان قرار گرفت

یمین دولت و دین و امین ملت و ملک

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

طراوتی که جهان از دم بهار گرفت

شریعت از نفس صدر کامکار گرفت

خدایگان شریعت که قاضی افلاک

ز روی فرّخ او فال اختیار گرفت

بحکم آنکه سر سال برستانۀ اوست

[...]

خواجوی کرمانی

سپیده دم که جهان بوی نوبهار گرفت

صبا نسیم سر زلف آن نگار گرفت

بگاه بام دلم در نوای زیر آمد

چو بلبل سحری نالهای زار گرفت

چو آن نگار جفاپیشه دست من نگرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه