گنجور

 
واقف لاهوری

بیرون کشم ز دیده دل غم کشیده را

تسکین دهم ز گریه به این حیله دیده را

از قحط مردمی چه عجب گر به عهد ما

در گریه اتّفاق نماند دو دیده را

چون حکم توست حکم چکیدن نمی‌دهد

بی‌دردی تو اشک به مژگان رسیده را

یک ره به حالم ای بت شیرین‌دهان بخند

شان عسل کن این دل مژگان‌گزیده‌ها

صدآفرین به زلف پریشان دلبران

نگذاشت جمع‌خاطر یک آفریده را

باور کجاست آنچه ز زلف تو می‌کشیم

در عمر خویش خواب پریشان ندیده را

تا کی فراق، مژدهٔ وصلی به ما فرست

تا راحتی رسد دل محنت‌کشیده را

واقف ز حسرت به خدا آرمیدگان

آرام نیست این دل از خود رمیده را

 
 
نسکبان اندروید
قطران تبریزی

تا داد باغ را سمن و گل بنونوا

بلبل همی سراید بر گل بنونوا

رود و سرود ساخته بر سرو فاخته

چون عاشقی که باشد معشوق او نوا

مشک و عبیر بارد بر گلستان شمال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

چون نای بینوایم ازین نای بینوا

شادی ندید هیچ کس از نای بینوا

با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم

زیرا جواب گفته من نیست جز صدا

شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

آمدگه وداع چو تاریک شد هوا

آن مه‌ که هست جان و دلم را بدو هوا

گرمی‌ گرفته از جگر گرم او زمین

سردی‌ گرفته از نفس سرد من هوا

ماه تمام او شده چون آسمان کبود

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق

[...]

وطواط

ای بر مراد رأی تو ایام رامضا

بسته میان بطاعت فرمان تو قضا

از جاه تو گرفته سیادت بسی شرف

وز فر تو فزوده وزارت بسی بها

خلق خدای را برعایت تویی پناه

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه