گنجور

 
واقف لاهوری

ای لاله‌ها ز شوق رخت داغ‌دیده‌ها

گل‌ها ز رشک روی تو درخون‌‌تپیده‌ها

فردا جواب چیست بگو جامه‌زیب من

گیرند دامنت چو گریبان‌دریده‌ها

چشم تو جادوی است که از سحرسازیش

گردیده‌اند رام تو از خود رمیده‌ها

مژگان یار دیدم و شستم از خویش دست

من خون گرفته آن صف خنجرکشیده‌ها

کردند گم ز دولت عشق تو خویش را

نوعاشقان چو تازه به دولت‌رسیده‌ها

پروا نمی‌کنی تو و نالند روز و شب

دل‌ها ز ابروی تو چو عقرب‌گزیده‌ها

در چشم غیر رفتی و من محو انتظار

آیین مردمی چه شد ای نور دیده‌ها

از بهر او که نشنود از ما شنیدنی

واقف شنیده‌ایم بسی ناشنیده‌ها

 
 
نسکبان اندروید
اسیر شهرستانی

الفت نمی‌کنند به کس دل دویده‌ها

گلچین نمی‌شوند جراحت گزیده‌ها

ممنون خصم غالب خویشم که خضر اوست

پای کم است گام به منزل رسیده‌ها

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه