گنجور

 
طالب آملی

در اینمدت که من گلزار را بی‌یار می‌بینم

نمی‌بینم گلی بر بار یکسر خار می‌بینم

بکنجم در قطار حاجیان کین قوم ظاهر بین

در و دیوار می‌بینند و من دیدار می‌بینم

چمن بی‌صحن روی او چنان خارست در چشمم

که گر پا برسر گل می‌نهم آزار می‌بینم

نمی‌آید بچشمم دور از او حسن گل و نسرین

تو گوئی دیده را می‌بندم و گلزار می‌بینم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی