گنجور

 
طالب آملی

من جام می ز اشک جگرگون کشیده‌ام

هر جا نشسته‌ام قدح خون کشیده‌ام

از مستیم بجانب دیوانگی سریست

گوئی که نه پیالهٔ مجنون کشیده‌ام

چندین ستاره بر دلش افزوده‌ام ز داغ

من انتقام داغ ز گردون کشیده‌ام

بر امتحان حوصله چون بسته‌ام میان

دریا بلب نهاده و جیحون کشیده‌ام

خود را بچشم حادثه چون کرده‌ام عزیز

از خاک بر گرفته و در خون کشیده‌ام

چندانکه نخل او قد موزون کشیده است

من در جواب نامهٔ موزون کشیده‌ام

«طالب» نبود دیگ غم سینه بی خراش

بنگر چها ز طالع وارون کشیده‌ام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی