گنجور

 
طالب آملی

نشاید شد بر چشمان او تیغ

دو دستی می‌زند مژگان او تیغ

سیه ابریست مژگان درازش

همه برق و همه باران او تیغ

چو آهم رایت گرمی فرازد

نگردد شعله در میدان او تیغ

چو بیند نوح سیل اشکم از رشک

شود مو بر تن طوفان او تیغ

بخونریزیش صد بار آزمودم

ندارد جوهر مژگان او تیغ

سیه شیریست عشق وحشت افزای

سراسر ناخن و دندان او تیغ

چو مژگانش سبکدستی نماید

بصد حسرت شود قربان او تیغ

بدست دوستی برجان «طالب»

پیابی می‌زند هجران او تیغ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی