گنجور

 
طالب آملی

چو خامه راست کند جمله کارها شمشیر

که کارها گره هست و گره گشا شمشیر

قدم بکار بود، نی زبان بوادی عشق

که ره بپای بریدن توان نه با شمشیر

بیر ز خلق که یابی بها بنزد خدای

نه از بریدن یابد همی بها شمشیر

بخامه کارمیسر شود ولی نه همچون تیغ

بلی کجا دم برش نی و کجا شمشیر

لطیف کرد و بیاسای از گزند زمان

که هیچگه نبریدست روح را شمشیر

از آن کمر که بزر بستهٔ بموی میان

تراست طرف کمر گنج و اژدها شمشیر

چنانکه گرسنه، مغز قلم بذوق خورد

توان ز دست تو خوردن باشتها شمشیر

تراست از مژه چون ذوالفقار شمشیری

که پیش او همه شمشیرهاست نا شمشیر

اگر بنوک قلم بسته کارها با کلک

دگر بقبضهٔ شمشیر بسته ها شمشیر

چو نوک آن مژه سازد بغمزه ناخن تیز

کند جراحت آزرده توتیا شمشیر

به تیغ ختم شود کار خامه عقل گو است

که ابتدای قلم راست انتها شمشیر

زبان هر آنچه نیارد ادا نمود بنطق

بیک اشارهٔ ابرو کند ادا شمشیر

نهفته نرگس او غمزه در غلاف نگاه

چنانکه درج نمایند در عصا شمشیر

هنر بکار، نه زینت بود که تا آهن

فتد بدست نسازند از طلا شمشیر

بنای خانهٔ هستی ازوست پابرجای

اگر چه هست کلید در فنا شمشیر

میان تیغ و زبان فرق این بود که بدل

زبان نهفته زند زخم و بر ملا شمشیر

بدون تیغ بشر در فنای هم کوشند

بدین دلیل بود مایهٔ بقا شمشیر

ز آب او شرر فتنه بفسرد هر چند

زمانه را بود از آتش بلا شمشیر

رموز جوهرش آرد بدست مهرهٔ فتح

اگر چه هست یکی مار جانگزا شمشیر

سپند سبلت و روشندل است و تیز زبان

بسان خضر زهی پیر با صفا شمشیر

چه در جهاد و چه در خطبه چون عصای کلیم

نموده همرهی دست مصطفی شمشیر

برای شربت خونی که فارغ آشامد

زند بر آتش و بر آب خویش را شمشیر

کند خلال تراشی ز استخوان عدو

بدین مشقت حاصل کند غذا شمشیر

دم جهاد سلوکش بود بسمت صواب

عجب که گام زند در ره خطا شمشیر

نکرده ترک ادب غیر ازین که آزردست

بیوسه تارک سلطان اولیا شمشیر

علی عالی اعلی هژبر بیشهٔ دین

که در کفش بود از قدرت خدا شمشیر

غضنفری که بسر پنجهٔ شجاعت او

بروز معرکه چون گردد آشنا شمشیر

بود محال که تا بر بدن بود یکسر

شود چوگوهر خود از کفش جدا شمشیر

ز هول نعرهٔ تکبیر او عجب نبود

که میل سرمه شود در کف قضا شمشیر

اگر اشاره کند ابروی سیاست او

بیاد حمله بگرداند آسیا شمشیر

میان باطل و حق حجتش نماید فرق

بدان شتاب که عضوی کند جدا شمشیر

چو استقامت عدلش دهد بصدق زمان

عصا مثال برآید ز انحنا شمشیر

ز برق دشنه خود خصم گشت خاکستر

کز آن دهند دلیران او جلا شمشیر

بدست او مگر آندم ز پای بنشینند

که رخنه رخنه شود چون هزارپا شمشیر

حمایلی حرکت ز آن کند بلارک او

که می نیابد در خصم استوا شمشیر

ز بوسهٔ که بتارک زدش بترک ادب

هنوز پرده نشین است از حیا شمشیر

زهی عدو فکنی کز نهیب نعرهٔ او

بدست خصم شود کند چون عصا شمشیر

چنین که رشته الفت نمی‌برد ز عدوت

بدان رسید که ثابت کند وفا شمشیر

دم عتاب تو با اهل شرک پنداری

چو روز برق همی بارد از هوا شمشیر

زمین که خون عدوی تو می‌خورد بیم است

که امتلا زند از کثرت غذا شمشیر

نیام تیغ تو مانا دریچه اجلست

کز آن بخصم نماید همی لقا شمشیر

ز خون خصم تو گلگونه ریزد از رخسار

نگار بسته عروسیست فتح را شمشیر

دم معارضه از دشمن انتقام کشد

جدا زبان عتاب تو و جدا شمشیر

چنانکه بوسه رباید تصور از لب یار

مجاهدان تو گیرند از هوا شمشیر

چو با خوارج خصم تو آشنا گردد

بهیچ دل نتواند شدن جدا شمشیر

شجاعت و کرم از یک قبیله‌اند از آن

بود بطبع تو هم گوهر سخا شمشیر

ز روی خصم تو صد بوسه می‌رباید فاش

به بین که چها می‌کند چها شمشیر

ز بس گرفته سرا پا نگار پنداری

بخون خصم تو دستی است در حنا شمشیر

بدست گنج فشان تو داد مردی داد

همین بود روش سعی مرحبا شمشیر

چو راز سینه مستان در ظهور زند

ز شوق پردهٔ خصم تو از خفا شمشیر

سیه نیام لباس عزاست بر تن تیغ

بخون خصم برون آور از عزا شمشیر

اجل بلارک خونریز خود کند به نیام

کشد چو دست تو بر نیت غزا شمشیر

کمر مر او را بند و نیام زندانست

به بند و زندان تا کی کشد جفا شمشیر

چو مزرعیست ترا کینه زار سینه خصم

که چار فصل دوو می‌کند چرا شمشیر

ببحر دست تو گردیده است دریا و رز

از آن بخون عدو می‌کند شنا شمشیر

کند همیشه قناعت باستخوان عدو

به بین چه خصلت نیکوتر است با شمشیر

هما برآمده گوئی ز بیضه پولاد

و یا برآمده از بیضه هما شمشیر

بعون دست تو بیخوف با تن عریان

شود معارض صد آستین قبا شمشیر

بمهد امن و امانست دهر از آنکه چو دید

زبان تیغ ترا فتنه‌گر دوا شمشیر

عدو ز بیم سوی مسجد ارپناه برد

شود بقتلش پهنای بوریا شمشیر

بدور عفو تو بنویسد ارگناه بود

بنان کاتب اعمال را سزا شمشیر

ره عدم بمثل بحر باشد و خون آب

سفینه پیکر خصم تو ناخدا شمشیر

سوی جوارح خصمت بکرکسان خدنگ

هم از زبان صدا می‌زند صلا شمشیر

جز استخوان عدو هیچ طعمه نپسندد

هماست اینکه تو داری بدست یا شمشیر

صداع خصم ترا تیغ می‌کند ز ایل

بلی بلی بود این درد را دوا شمشیر

بنفرتش ز تن خسته رو بگردانند

اگر زنند بخصم تو بر قفا شمشیر

مگر خمیر وجودش ز آهن دل اوست

که سوی خصم تو آید بغل گشا شمشیر

سپاه خصم تو گمراه وادی عدمند

اجل رهیست نمایان و رهنما شمشیر

چو آبروی عدوی تو گونه زر دارد

اگر ندارد تأثیر کیمیا شمشیر

ز باد حمله بیم تو بر کف دشمن

چو بشکند ننماید همی صدا شمشیر

بنا و بینه خصمت چو بنگرد خواهد

کز آب خویش بغلطاند آن بنا شمشیر

شها فرشته پناها توئی که همچو شهاب

برجم دیو کنی آتش عصا شمشیر

کمین غلام باخلاص (طالب) آنکه زند

بدوستی تو با خصم دایما شمشیر

ز مخلصان تو بگرفته دامن ذاتی

که می‌زند بولای تو بر ملا شمشیر

پناه سیف و قلم اعتماد دولت و دین

که پیش کلکش جان می‌کند فدا شمشیر

امید هست که داری بنانش را بقلم

همیشه ثابت و لازم چو قبضه با شمشیر

ز بیم حادثه داری چنان بحفظ خودش

که دارد از قدم غیر ملک را شمشیر

قوی کنی اثر دست او چنانکه برد

بسوی کلک گهربارش التجا شمشیر

از او گذشته مر این چاکر ثنا گو را

دهی زبانی کز وی خورد قفا شمشیر

ز بس بسینه خصمت زند پیا پی زخم

زبانش را کند از جان و دل دعا شمشیر

مجاهدیست که خواهد بجان خصم توجمع

بهر کجا که سلاحیست اولا شمشیر

چو دید آیت سیف اللهی بشأن تو کرد

ردیف مدح تو با شاه لافتی شمشیر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
جویای تبریزی

ز ابروی تو تفاوت بسی است تا شمشیر

کجا مهابت موج بلا، کجا شمشیر؟

چه کرده ام که به خونریزیم چو خار زگل

نشد ز پنجهٔ رنگین او جدا شمشیر

شهید عشقم و مانند شمع درگیرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه