گنجور

 
طالب آملی

زورقی از عاج دیدم پای تا سر زرنگار

ژرف دریائی در او بنشسته در موج وقار

در دل خود گفتم این راکب که و این مرکوب چیست

اشهب صبحست و بر وی اختر دولت سوار

گوهر است این در صدف یا از پی کسب شرف

ماه نو برجیس را بگرفته تنگ اندر کنار

یا برای تربیت فرمودن اهل قلم

تیر گردونست جا بگرفته در قوس النهار

یا مگر بهر جلای چشم ارباب نظر

کرد ایزد معنی نوراً علی نور آشکار

دل چو بشنید این تصورها عنان بپیچید و گفت

پای بر تر نه تخیل را که بس دوری ز کار

آنچه زورق شخص ادراک ترا آمد بچشم

نیست زورق بلکه دریائیست گوهر در کنار

نور پیکر اشبهی افلاک رفتاری که هست

چار پای ساکنش با هشت پای مستعار

(پالکی) در اصطلاح هند نام او ولی

پیکری چون پلک چشم‌عاشقان گوهر نگار

مرحمت فرمودهٔ شاهنشه دریا دلست

باد دیدارش مبارک بر وزیر نامدار

صبح دولت (اعتمادالدوله) کز نور خرد

روی بتوان دید در پیشانیش آئینه‌وار

آنکه دریا کاسه‌کشکول صدف گیرد بکف

پس کند آهنگ آن سرپنجهٔ گوهر نثار

وآنکه زلف شاهد دولت پی کسب شرف

خویش را جاروب سازد در رهش رو بدغبار

آنکه از شرم نسیم خلق عطر افشان او

قفل بر دکان زند از غنچه عطار بهار

ماهی کلکش بگاه موج دریای غضب

تیغ را از پوست بیرون آورد مانند مار

گوهرین دندان برآرد چون صدف از فیض جود

گر بنانش را مکد بالفرض طفل شیر خوار

آخشیجان گوهرش نادیده یکسر چشمه بود

در تمنای ظهورش چشم ارکان گشت چار

جامهٔ ابریشمی گردد لباس خار پشت

از گل خلقش نسیمی گروزد بر نیش خار

بر لب دریای جودش نیست ممکن یافتن

تا ابد یک گوش ماهی بی‌نصیب از گوشوار

صد چو دریا می‌کند شرمندهٔ احسان خویش

ابر اگر یابد بدستش دولت قرب جوار

راه قدرش باشد آن وادی که آنجا می‌زند

پای گرد آلود استغنا بچشم سرمه‌دار

در کمان بخت چون اقبال دارد ناوکی

چون نگیرد مرغ دولت بازوی دولت شکار

خوانده عدل او فسونی کز پی رفع گزند

نیش عقرب را کند سوهان بسعی سینه مار

مشک‌تر چون بر ورق ریزد بناچاری سزد

خامهٔ او را دوات از ناف آهوی تتار

بر پلاس حاسد از رشک لباس دولتش

همچو ماران سینه می‌پیچند برهم پود و تار

از نهیب عدل او دل در بر ابنای ظلم

همچو دست میکشان لرزد بهنگام خمار

حکم عدل اوست کاندر کوی عطاران خلد

اهل عصیان را بالوان جواهر سنگسار

ابر جود اوست کاندر کشور احسان کند

سنگ را لولو، هوا را زر، زمین را، زرنگار

سنگ و آهن گر بعهد خلق او برهم زنند

خورده‌های گل فرو ریزد چو اجزای شرار

زخم خصمش را ز بس کاری درآرد در نظر

دیدهٔ سوزن بصد حسرت بگرید زار زار

گرگ خونین پنجه در عهد شبان عدل او

ترک حیوانی کند چون زاهد پرهیزکار

دشمنش چون دوست دارد دوست زین معنی که هست

هر دلی در نسبت اخلاص او بی اختیار

لیسد از زخم زبان او دل حاسد ولی

تشنه را ربطی است پنهانی به تیغ آبدار

در مقام طعنه سیماب دیار حلم او

کوه را بی‌صبر دل خوانند زمین را بیقرار

(شاه نورالدین جهانگیر) از سکندر ثانی است

وین وزیر اعظم او از ارسطو یادگار

ای زراه عزت ذاتت شرافت را شرف

اعتبار از نسبت جاه تو دارد اعتبار

جز ولایت باورم ناید که باشد در جهان

پایهٔ قدری که بنمائی تو بروی افتخار

بگذرد گر صرصر قهر تو بر بستان خلد

نار بستان را شود خون شیر چون پستان نار

حسن عهدت حشر اموات ار کند از صور خویش

مرده معشوقانه بر خیزد ز آغوش مزار

اینکه بینی حقهٔ خشخاش را تلخی فشان

راست همچون شیشه‌های زهر در خشخاش‌زار

آن مرارت نیست از افیون که گردانیده تلخ

پاس عهدت خواب شیرین را بچشم کوکنار

وینکه یابی شاخ گلبن را نهان درز بر گل

همچو پای درحنا یا همچو دستی در نگار

نیست آن گل در حقیقت گل، که حسن خلق تو

از ره غیرت بجوش آورده خون نوبهار

در چمن بی‌شبنم لطف تو آید در نظر

شاخ سنبل بی طراوت همچو موی مستعار

لاله از گل شاید اربابد بنکهت امتیاز

زآنکه در گیتی بعهدت نیست یکدل داغدار

عمر نازد بر لزوم گوهر ذاتت ولی

نیکبخت آن رشته کآمیزد بدر شاهوار

گر بگلشن سر کند کلک تودستان صریر

بلبلان ریزند همچون برگ گل از شاخسار

ساخت خصمت خویش را انگشتی از ضعف حسد

تا بکار آید مگر روزیش بهر زینهار

بسکه پراشکست مژگان حسودت میتوان

صید ماهی کرد در چشمش بسان چشمه‌سار

از تو قانون خرد شد ساز ورنه پیش ازین

بود دانش فی المثل طنبوره بگسسته تار

سر فرو نارد بفیض مجلس روحانیان

هرکه از بخت موافق یافت در بزم تو بار

نشاء عهد تو سازد کاش فیض خویش عام

تا سخن مستانه آید بر زبان هوشیار

حبذا طاوس مست کاکل افشانت که هست

در عجب رفتن خرامان کبک و در تن کوهسار

دست و پایش کبک و پیکر کوه وزین دارم عجب

کآنچنان کوهی چسان گردیده بر مرکب سوار

بسکه نازک پیکرش سر تا قدم تا بگوش

پر خط و خالست چون بال تذرو شاخسار

ز اطلسش پیراهن اردوزند در ساعت شود

بر تن و اندامش آن اطلس پرندگل نگار

گر نشان تازیانه جوید اندر عهد او

بی محابا کودکی بر تو سن شوخی سوار

گوش را انگشت سازد چون زبان شعله تیز

پس مر آن انگشت بنماید ره سوراخ مار

گل نگاری باد رفتاری که هنگام شتاب

آتش جولان او مهمیز را سوزد چو خار

در شکیلش پابسان ساق خلخال آشنا

در جدارش دست همچون ساعد دستینه‌دار

قیمتی رخشی چنان کز روی همجنسی سزد

هم طویله ساخت چون لعلش بدر شاهوار

بسکه سوزد آتشین نعلش برفتن خاک را

در لباس شعله از جولان نگهش خیزد غبار

همچو جارویی که گل روبد رنجد کاکلش

گر کند آشفته مو چون باد بر آتش گذار

چون سم خارا شکافش در نبرد آید، شود

کوه قاف از ضرب بتش چون حرف سین، دندانه‌دار

خانه بر سیلاب کی ماند ندانم کز چه روست

خانه زین را بر این سیل دمان وادی قرار

آری آری دولتی داری چنان ثابت قدم

آری آری رشته جهدی بدانسان استوار

کز اثرشان میسزد گر موج را بر روی آب

همچو گوهر بر دم شمشیر داری استوار

در خموشی کوش (طالب) گفتگو از حد گذشت

بر دعا این نامه را طی کن بوجه اختصار

تا همی نوروز را باشد مبارک باد رسم

بر تو میمون باد این نوروز و چون این صدهزار

بر بساط سبزه عیش افروز بادا در چمن

صفحهٔ نسرین بدست و دفتر گل در کنار

صفر کلکت مرکز عدلست یا رب تا ابد

گرد آن مرکز بود پرگار دولت را مدار

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی