گنجور

 
طالب آملی

کعبه نزدیکست دوران را صلائی میزنم

بر در بیگانه دست آشنائی میزنم

بزم ایمان را چو می‌بینم خوش باساز و برگ

باوجود بی نوائیها نوائی میزنم

گرچه این دریای بی‌پایان ندارد ساحلی

با همه بیدست و پائی دست و پائی میزنم

غنچه ما را گره میروید از ابروی کار

گرچه از هر مو نوای دلگشائی میزنم

سر نمی‌دزد سپهر از شست حکم اندازما

گرچه هر دم ناوک کاکل ربائی میزنم

بو که گردد دستگیری از ره مقصد دوچار

بر در امید چون کوران عصائی میزنم

گرچه در بزم وصالش بیوفایا نراست بار

بردر و دیوار او نقش وفائی میزنم

نغمهٔ مارا چو در گوش حریفان نیست راه

زیر چندین پردهٔ سازی نوائی میزنم

گرچه فرقی نیست یکمو درمیان کوی او

سینه هر دم بر دم تیغ بلائی میزنم

میزند آن نغمهٔ بیذوق ماهم در جواب

بر دهانش بوسهٔ بی اشتهائی میزنم

نیست مارا پای کم زآن غمزه درمیدان کار

میزند او تیغ و ماهم مرحبائی میزنم

میزنم از ناله ناخن بر دل اهل نیاز

نازنینان را تصوّر آنکه نائی میزنم

زهره تو با ما مزن لاف نوا سنجی که ما

ساز غم در پردهٔ مرد آزمائی میزنم

گرد ادبار از جبین ما نمی‌گیرد هوا

گر چه هرساعت در دولتسرائی میزنم

میخورد او باده و ما نیز خونی میخوریم

میزند او تیغ و ما هم دست وپائی میزنم

خامهٔ مژگان بکف بر صفحهٔ رخسار خویش

باز مشق گریهٔ پر هایهائی میزنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی