گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
میبدی

بر دل ز کرامتش نثار است مرا

وز فقر لباس اختیار است مرا

دینار درم خود چه بکارست مرا

با حق همه کار چون نگارست مرا؟!

عطار

ترسابچهای که توبه بشکست مرا

دوش آمد و زلف داد در دست مرا

در رقصِ چهارْ کرد برگشت وبرفت

زنّار چهارْ کرد بر بست مرا

اهلی شیرازی

تا بلبل خویش یار گفته است مرا

با سنگدلان گفت و شنفتست مرا

هر شام به داغ تازه‌ای می‌سوزم

هر روز ز نو گلی شکفته است مرا

رضاقلی خان هدایت

خوش بالایی کرده چنین پست مرا

چشمی به دو جام برده از دست مرا

او در بغل من است و من در طلبش

دزد عجبی برهنه کرده است مرا

فرخی یزدی

بی چیزی من اگرچه پا بست مرا

غم نیست که تاب نیستی هست مرا

با بی سر و پائی ز قناعت دایم

سرمایه روزگار در دست مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه