گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
خواجوی کرمانی

ای آن که شبت جیب ثریا بگرفت

آهم ز غمت دامن جوزا بگرفت

از آتش رویت جگر لاله بسوخت

از قد تو کار سرو بالا بگرفت

جهان ملک خاتون

در دیده خیال روی تو جا بگرفت

در دل قد چون سرو تو مأوا بگرفت

از لعل لب تو آتشی بس سوزان

ای نور دو دیده بین که در ما بگرفت

ابوالحسن فراهانی

چون عشق دل رمیده از ما بگرفت

آرام ز جان ما شکیبا بگرفت

گفتم دستم اشک بگیرد او خود

دستم بگرفت و دامنم را بگرفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه