گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
جهان ملک خاتون

در دیده خیال روی تو جا بگرفت

در دل قد چون سرو تو مأوا بگرفت

از لعل لب تو آتشی بس سوزان

ای نور دو دیده بین که در ما بگرفت

طالب آملی

باز این سر محنت زده سودا بگرفت

وز سینه نهال آه بالا بگرفت

پیچید چنان بقالبم دود نفس

کین دل همگی رنگ سویدا بگرفت

ابوالحسن فراهانی

چون عشق دل رمیده از ما بگرفت

آرام ز جان ما شکیبا بگرفت

گفتم دستم اشک بگیرد او خود

دستم بگرفت و دامنم را بگرفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه