گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
خیام

گر شاخِ بقا ز بیخِ بختت رُسْته‌ست

ور بر تنِ تو، عُمْر، لباسی چُسْت است

در خیمهٔ تن که سایبانی‌ست تو را

هان تکیه مکن که چارمیخش سُسْت است

مهستی گنجوی

با ماهرخی که زلف او چون شست است

سرو سهی از رشک قد او پست است

گفتم: که یکی بوسه بده گفت: به چشم

گفتم: نه به لب حواله کن کو مست است

خواجوی کرمانی

نرگس که مدام خوش‌دل و سرمست است

زان‌ست که دست از قدحِ زر شُست است

در سوسن و سرو بین که معلوم کنی

کآزاده زبان‌دراز و کوته‌دست است

طالب آملی

آنم که شعار مستیم پیوست است

پیمانه چو گل روز و شبم دردست است

گر زود شوم مست ملامت مکنید

بلبل به نسیم ساغر گل مست است

سلیم تهرانی

میخانه طرب خیز چو طبع مست است

دیوار غم از بلندی خم پست است

مردافکنی و زور سبوی می بین

گویی که ز خاک رستم یک دست است!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه