ای مریم مسیح مکان کز بساط نور
سجاده افکند به حریم تو آفتاب
از بهر سبحهٔ تو گهر های خاص را
در چشم خود بجای صدف پرورد سحاب
رخ شوید از چکیدهٔ آب وضوی تو
هر حور صبحخیز که سر برکند ز خواب
نزدیک حق تراست قبولی که گر بفرض
فردا کنی دعا شود امروز مستجاب
بیرون ز هفت پردهٔ شرمت عبور نیست
نازل مگر بشأن تو شد آیت حجاب
اوراد صبح و شام ترا گر رقم زنند
حاصل شود ز ادعیه سامان صد کتاب
ای خیمهٔ جلال ترا کز علو قدر
گیسوی حور نایب ابریشمین طناب
ظاهر شکوه افسر ناموس جبرئیل
از تار تار معجرت ای مریم انتساب
در بزم عشرت تو کند شمع شوخ چشم
از اختلاط سایهٔ پروانه اجتناب
آن دم که در عماری دولت کنی نشست
اقبال همعنان رودت بخت در رکاب
بلقیس روزگاری دارند مرا ترا
ناموسیان خلد مخاطب بدین خطاب
در ملک عفت تو که اقلیم عصمت است
چون غنچه کودکان همه زایند با نقاب
آن ساره زهد را بعد قدری که از شرف
بالد بخویش کعبه اگر بیندت بخواب
دست فرشته با قلم از کار شد ز بس
بنوشت در جریدهٔ اعمال تو ثواب
در بزم طاعت تو که بادا بساز و برگ
استغفراللهایست همی نغمهٔ رباب
ناید قطار ناقهٔ افلاک در شمار
هودج کشان قدر ترا گر کنم حساب
آیینهای که محرم عکس تو شد ز شرم
تمثال دیگری نپذیرد بهیچ باب
در سایهٔ تو خلق جهانی و از صلاح
نی آفتاب عکس تو بیند نه ماهتاب
مسند بمصلحت فکنی زرنگار لیک
چشم از خیال خاکنشینان کنی پر آب
بر حال خستگان و غریبان ترا دلیست
مانند مرغ جنت هم زنده هم کباب
اکنون که دست تاک بریدی بتیغ زهد
انگور را چه حد که تواند شدن شراب
شبنم بعهد زهد تو مینای غنچه را
صدبار بیش بوید و آنگه کند گلاب
نبود عجب که بی الم سنگ بشکند
مینای می بعهد تو چون شیشهٔ حباب
بلقیس مسند ادوسه مد شد که حال خویش
کردم بیان بهم صدف خود در اضطراب
از مهر خواهری مژه سیراب کرد و گفت
آزرده دل مباش برادر بهیچ باب
کاینک بعرض قبلهٔ ناموسیان عرش
خواهم رساند حال ترا با صد آب و تاب
دانم که رفت و عرض نمود آنچه گفتنی است
اما ندانم اینکه چه شد عرض را جواب
بوی اجازت آید ازین خامشی بلی
نا دادن جواب جوابست در حساب
با این نمی شکیبم و تصدیع میدهم
هر چند ابلهم زجوابم عنان متاب
یا در مقام فقر بدرویشیم سپار
یا از ممر خاص خلاصم کن از عذاب
تا درچمن ز جلوهٔ مرغان خوشخرام
هر برگ سبزهئی شود از فیض کامباب
طاوس بخت سبز تو جاوید جلوه باد
در بوستان دولت نواب مستطاب



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟
تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟
جانی است تیغ شاه، که دید این همه شگفت؟
جانی کزو بود تن و جان همه خراب
لرزان بهجای گوهر در جرم او پدید
جانهای دشمنانش چو ذره در آفتاب
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف
[...]
ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب،
بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب:
بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز
دیدهاست چشمهای که درو نیست هیچ آب
چشمهست و آب نیست، پس این چشمه چون بُوَد؟
[...]
چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب
رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب
چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه
بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب
از گریه چون غرابم آواز در گلو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.