گنجور

 
طالب آملی

(طالب) منم که جمله گیان خیال را

برچهره هفت پردهٔ عصمت کشیده‌ام

بکری اگر برآمده از خلوت ضمیر

بازش گرفته موی و بخلوت کشیده‌ام

محجوب زاده شاهد معنای من زطبع

زآتش برخ نقاب عبارت کشیده‌ام

گر انوری فصیح زبانست بنده نیز

ته جرعه‌ئی ز جام فصاحت کشیده‌ام

ای بس شب دراز که در فکر تا بروز

در خاک و خون طپیده ریاضت کشیده‌ام

بس خورده‌ام بمدرسه دود چراغ دل

تا وسمه‌ئی بر ابروی شهرت کشیده‌ام

چون کرده میل خانهٔ زین شهسوار نطق

من از کمیت خامه جنیبت کشیده‌ام

در دقت خیال سخن کاسه های زهر

بر لب نهاده و ز سر قدرت کشیده‌ام

صافست زآن زلال حدیثم که عمرها

از جام فکر درد کدورت کشیده‌ام

چون مو بشق خامهٔ درآیم زفرط ضعف

در مشق شعر بسکه مشقت کشیده‌ام

بر طبع من بلند خیالان روزگار

رحمت از آن کنند که زحمت کشیده‌ام

از ضعف کرده‌ام قلم موی خویش را

برصفحهٔ خیال چو صورت کشیده‌ام

با این علو طبع در این پایه خویش را

هرگه بخواب دیده خجالت کشیده‌ام

تا گشته کوکب سخنم آسمان مسیر

از آفتاب و ذره ملالت کشیده‌ام

خواری بسی ز پست خیالان روزگار

از شومی علو طبیعت کشیده‌ام

عمریست بسته بود ره از شش جهت کنون

خود را برون ز ششدر محنت کشیده‌ام

یعنی ز کنج غمکده موی جبین خویش

بگرفته سوی گلخن راحت کشیده‌ام

آن سر که همچو جعد مرا زیر بال بود

در سایهٔ همای سعادت کشیده‌ام

مسند طراز بزم سخاچین قلیچ خان

کز دست او پیالهٔ همت کشیده‌ام

تا باز کرده‌ام مژه بر طاق ابروش

محراب را بآتش غیرت کشیده‌ام

مانند شخص فتنه بدوران عدل او

در خواب امن پا بفراغت کشیده‌ام

در دل زموم روغن لطفش نقابها

بر چهرهٔ عروس جراحت کشیده‌ام

تا باده را کریم چو اویده‌ام بطبع

جان در رهش بطوع و برغبت کشیده‌ام

با اینچنین غریب نوازی گمان بری

من نیستم که اینهمه غربت کشیده‌ام

آمل زیاد رفته مرا ز التفات او

تا خویش را ز بندر سورت کشیده‌ام

از جان و دل چگونه نباشم رعیتش

کز دست او شراب رعایت کشیده‌ام

ای بحر همتی که ز موج سخای تو

برابر تیغ طعنهٔ خست کشیده‌ام

هرجا حدیث قدر تو مذکور گشته من

از جانب سپهر خجالت کشیده‌ام

از آب تیغ نسل برت امهات را

بر لوح چهره نیل مصیبت کشیده‌ام

وز ارتفاع نیر رأی تو بارها

بر آفتاب تیغ شفاعت کشیده‌ام

هرجا تو مهرسان زده‌ئی پنجه برعنان

من چون فلک عنان سعادت کشیده‌ام

بر عزتم فزای تو باری که از سپهر

خواری فزون ز حد و نهایت کشیده‌ام

آن طرفه گوهرم که بدکان روزگار

کم قدری از فزونی قیمت کشیده‌ام

باشد عزیز گوهر یکتا عجب مدار

گر خویش را برشتهٔ غیرت کشیده‌ام

نابالغ آیدم بنظر نطق پیر عقل

تا من دهان بآب بلاغت کشیده‌ام

نگشوده جز بورد ثنای توام زبان

تا خویش را بکنج قناعت کشیده‌ام

شب تا بصبح چشم دعای تو بر سپهر

بگشوده انتظار اجابت کشیده‌ام

جاویدمان بشاهد اقبال همنشین

کز دولت تو دامن دولت کشیده‌ام

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی