گنجور

 
طالب آملی

صاحبا مدت هجر تو که عمرش کم باد

هم تو دانی که بر این دل شده چون می‌گذرد

توسقیم این فدوی زنده و آنگاه صحیح

غور کن غور که عمرش چه زبون می‌گذرد

مست حرمان چو گذر می‌کند از وادی شوق

همره محمل صد قافله خون می‌گذرد

دیگ مغزش ز تف هجر چو می‌گیرد جوش

قلقل سور ازین طاس نگون می‌گذرد

مجملاً بی تو ز دامن ز پی طرهٔ آه

شعلهٔ داغ درونش ز برون می‌گذرد

ایندم ازمرهم وصلش دل داغی بکف آر

ورنه آشوب دماغش ز جنون می‌گذرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی