گنجور

 
طالب آملی

عشق خبر میدهد ز عالم دیگر

آدم آن عالمست آدم دیگر

خاتمهٔ هر غمست عیش کسان را

خاتمهٔ هر غمی مرا غم دیگر

اشک‌فشانم بیزم باده چو سیلاب

زانکه مرا عشرتست ماتم دیگر

عمر ابد عاشقان نکهت او را

فاصلهٔ هر دمست تا دم دیگر

تا اثر زهر ناخنست نباشد

زخم مرا احتیاج مرهم دیگر

وقت حجابش برخ گلاب میفشان

کان چمن حسن راست شبنم دیگر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی