گنجور

 
طالب آملی

هر زمان میلم بدرد دوست افزون می‌شود

یکنفس گر فارغ از دردم دلم خون می‌شود

رنگ کی می‌گیرد آن لبهای میگون از شراب

بلکه می رنگین از آن لبهای میگون می‌شود

کی سزد همصحبت هر تار زلف او نسیم

بر سر یکمو میان مأوای او خون می‌شود

با طلب جاوید در پستی نماند هیچکس

گر زمین باشد باندک سعی گردون می‌شود

فارغ ار نوشد شراب عشق می‌گردد خراب

عاشق ار نوشد باول روز مجنون می‌شود

با می وحدت بیک حالت نمی ماند مزاج

هر که جامی می‌کشد حالش دگرگون می‌شود

روی گردان می‌شود از صحبتش فیض شراب

همچو «طالب» هر که او معتاد افیون می‌شود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی