گنجور

 
طالب آملی

بفال طالع من دولت از کتاب تو آمد

تو آمدی و مرا بخت در رکاب تو آمد

جمال نصرت و حسن نظر معاینه دیدم

چو ناگهم نظر از موکب جناب تو آمد

بگوش بیخبر از دیده‌بان مردم چشمم

رسید مژده که نواب مستطاب تو آمد

چه نم بابر کرم داده بود بحر لطافت

که گوهری بکنارش بآب و تاب تو آمد

کمال مرتبه زان یافتی که گوهر پاکت

بزرگ در نظر قرص آفتاب تو آمد

باختیار هر آنچ از فلک سئوال نمودی

تراست حکم زراه ادب جواب تو آمد

قدم زدایرهٔ رفعت تو چرخ برون زد

بدین مرافعه شایستهٔ عتاب تو آمد

زروی سرخ شفق جرعه چین جام تو گردید

زبخت سبز فلک شیشهٔ شراب تو آمد

رسید پای تو چون بر رکاب گفت زمانه

که ای عنان فلک وقت پیچ و تاب تو آمد

رواست چشمه گر از ریزش تو پای کم آرد

که نکهت کرم از دست چون سحاب تو آمد

چوشد بلند خطاب خوشت خطیب فلک را

بدل نهیب مهابت اثر خطاب تو آمد

بهر طرف که شدی تکیه زن به بستر دولت

جمال فتح و خیال ظفر بخواب تو آمد

ذلیل تر زخزف بود عقد گوهر «طالب»

عزیز گشت چو در سلک انتخاب تو آمد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی