گنجور

 
طالب آملی

چو عشق آید کجا آثار عقل ذو فنون ماند

بلی سیلاب چون زور آورد خاشاک چون ماند

ز خویش عاقلان پرواز گیرند از سر کویش

همین من مانم و پیراهنم لختی جنون ماند

دردل بازدارم روز و شب چون دیدهٔ حسرت

که ترسم چون بیندم ناگهان دردی برون ماند

چه سان بی‌گم کنم کز گریه هر جا لحظه‌ئی مانم

ز دل پر گالهٔ آنجا زمن در خاک و خون ماند

بدین اشک دمادم چون زیم در حیرتم «طالب»

چراغی را که روغن آب باشد زنده چون ماند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی