گنجور

 
طالب آملی

باده‌گر تلخست و شیرین‌راه مستان میزند

تلخی می طعنه بر شیرینی جان میزند

تا قیامت از پریشانی نمی یابد نجات

هر که او را شانه بر زلف پریشان میزند

روی او دینست اما مینماید راه کفر

زلف او کفر است اما راه ایمان میزند

در قیامت هم زند بر آتش آداب مهر

درجهان بر آتش من هر که دامان میزند

همتم با غیر لطفش سهلّ میداند ولی

غیرتم می بیند و دندان بدندان میزند

تا نماید حسرت گلهای بستان در برم

گریه‌ام لخت جگر بر نوک مژگان میزند

«طالب» از بس‌حسن‌گل در دیده‌ام بگرفت جا

هر سر مویم نوا چون عندلیبان میزند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی