گنجور

 
طالب آملی

مرد عشقت گل‌شکر بگذار و حسرت خورد

شهد در هنگامه نوشد زهر در خلوت خورد

دستگیری کن یکی زین ژرف غرقابش برآر

تا بکی طفل نگاهم غوطه در حسرت خورد

لذت درد تو از درد تو قوت روح ماست

طوطی قدسی شکر بگذارد و لذت خورد

کی بنان ماگدا طبعان گشاید چشم سیر

آنکه آب از کوزهٔ حاتم بصد منت خورد

در بساط مصلحت نرد سخن باصرفه باز

هرکه او بی‌صرفه بازد مهرهٔ اولت خورد

کی کند استاد کی در شرب جام از دست دوست

آنکه زهر مرگ را شیرین‌تر از شربت خورد

عمر ضایع میکنی غافل که باشد روزگار

اژدهائی کو دهن بگشاید و فرصت خورد

هم نمک با روزگار دون مشو کین نابکار

گه خورد نعمت گهی خون و لینعمت خورد

تکیه بروصل تو کردم گوشمالم داد هجر

وای بر بی‌دولتی کو بازی دولت خورد

کسب فیض عشق آئینیست عاشق را قدیم

زآنکه دل آب محبت را بخاصیت خورد

رست مسکین «طالب» از تیر نگاهی نیم‌کشت

گر بماند تا ابد افسوس ازین حسرت خورد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی