ندارد چون سراب از بود امیدی نمود ما
عدم را تنگ در آغوش جان دارد وجود ما
تو سود خود طلب، مار امکن منع از زیان کردن
که ما سرچشمهایم اندر زیان ماست سود ما
بآه واشک گرم خود جهان را آفتیم آفت
زمین از آتش ما سوزد و گردون زدود ما
زداغ رشک دل آتش زیادت میشود هر دم
زخون خوردن ندارد صرفهٔ مسکین حسود ما
صفای وقت ما بیحاصلان را میشدی حاصل
بگوش درد نوشان میرسیدی گر ورود ما
به پنهان گر سری بارشتههای زلف او دارند
نشان سیلی عشق از بناگوش کبود ما
دل ما بیشریک افتاده در شغل جگرسوزی
ندارد هیچ مجمر بهرهٔ از دود عود ما
ترنج شکر بویا میشدی دل را بکف «طالب»
به سیب آن زنخدان میرسیدی گر سجود ما



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.