گنجور

 
طالب آملی

عارفم عارف عجب دارم که از می بگذرد

من ز می‌گیرم گذشتم می زمن کی بگذرد

تا گذشت از نوخطی خوشتر بچشم آید بلی

حسن خط افزون شود چندی که بروی بگذرد

اولین دور است وقت نغمهٔ منصور نیست

باش تا دور دوئی بر من پیاپی بگذرد

دور افسردن گذشت ایام دلگیری رسید

نو بهار آید بلی چون موسم دی بگذرد

من بعهد زندگی زو نگذرم در مرگ نیز

خود مبادا کین تصور در دل وی بگذرد

درد هجرت در خروش آورده کومطرب که باز

نالهٔ من بشنود وز نالهٔ نی بگذرد

کی سرفخرش فرود آید بکسب مال و جاه

آنکه دل دریا کند از حشمت کی بگذرد

در ره عشقت روا باشد گر استیلای عشق

نقش پا بر پا کند سبقت پی از پی بگذرد

بوی می بشنید و شد «طالب» بخاصیت مرید

گر بنوشد جرعه‌ئی از حاتم طی بگذرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی