گنجور

 
طالب آملی

عافیت جوید دلم اندیشهٔ کارش کنید

زعفران بر چهره‌اش مالیده بیمارش کنید

هر کرا بینید کام آرزو شیرین ز عیش

تلخ گوئید آنقدر کز عمر بیزارش کنید

پیر شد بختم دریغ از بس بیک پهلو بخفت

گرچه خوش در خواب شیرینست بیدارش کنید

دل ز بوی زلف او افتاد چون مستان خراب

داروی بیهوشیش پر بوده هشیارش کنید

آسمان را روگلو ریزید زهری از فراق

آنچه او درکار من کردست در کارش کنید

دلبران بی‌قید زلفی نیست «طالب» را قرار

قدر آزادی نمیداند گرفتارش کنید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی