گنجور

 
طالب آملی

چون بمستی نرگسش بی‌اعتدالی میکند

عشقبازان را رموز عشوه حالی میکند

یکطرف از ناز می‌بندد لبش راه نیاز

یکطرف جا از برای بوسه خالی میکند

تاغرض هست امتیازی هست در هجر و وصال

چون غرض معزول شد هجران وصالی میکند

میکند چون در اندیشه سهم غمزه را

سد راه آرزوهای خیالی میکند

میرمد چون از گل به تحریک نسیم

سایه‌گوئی پهلوی خورشید خالی میکند

سالها با دل نیارد کرد تیغ چون هلال

آنچه در یک لحظه ابروی هلالی میکند

در خیال آن قدم فکرم چرا نبود بلند

طبع را اندیشهٔ قد تو عالی میکند

نازکی بار نهال اوست ناحق در چمن

سرو سرکش دعوی نازک نهالی میکند

با شکوه جلوهٔ او شوخی گل را بشاخ

هر که بیند حمل بر بی انفعالی میکند

عقل را سنجیده‌ام سر تا بپا نقص است نقص

گرچه دایم دعوی صاحب کمالی میکند

پاک گوهر الفتش با خاکساران به زآب

جوهر خود فاش در ظرف سفالی میکند

بسکه‌شد باریک «طالب» در خیال زلف یار

پیکرش دندان محنت را خلالی میکند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی