گنجور

 
طالب آملی

بچندین اضطراب از شعلهٔ پروا نه میسوزد

بنازم شمع راکو همچو من پروانه میسوزد

نمیسوزد ز آه بلبلان خس خانه‌ئی هرگز

ولی از آه من هردم صد آتشخانه میسوزد

بجان امشب زیاد لعل او خوش آتشی‌دارم

که‌گر لب میگذارم بر لب پیمانه میسوزد

بود نازکتر ازمعشوق عاشق این دلیلم بس

که تایک شمع‌سوزد عالمی پروانه میسوزد

نمیسوزد زبان از حرف آتش لیک تف او

بود دودی‌که از حرفش زبان شانه میسوزد

مکن برآشیانی تکیه از آهم مباش ایمن

که این برق‌آشنا میسوزد وبیگانه میسوزد

جنون عشق را تا درجهان فهمیده‌ام لذت

دلم دایم ز رشک عاشق دیوانه میسوزد

هراساند بومان از سموم سینهٔ «طالب»

که‌این‌دیوانه‌گر آهی‌کشدو یرانه‌میسوزد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی