گنجور

 
طالب آملی

چو عزم صید شود آسمان شکار مرا

هوای دل بتماشا برد غبار مرا

بشکر انکه شدم بندهٔ تو نیست دمی

که گوش من نکند سجده گوشوار مرا

بجستن آمده ابروی کبک و چشم تذرو

مگر هوای شکار است شهسوار مرا

سرم گران ز خمار کدورتست مگر

می لطافت او بشکند خمار مرا

نثار نعل سمند تو جان خشک منست

مگر قبول تو آبی دهد نثار مرا

فلک ثنای خود و من دعای او گویم

چه نسبت است بکار سپهر کار مرا

شهنشهی است بگیتی پناه من «طالب»

خداش باد نگهبان نگاهدار مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی