گنجور

 
طالب آملی

بگرد چشم تو زهر آب داده بنشانند

که گاه مرهم وگه زخم سینه ریشانند

مباش امن ز چشمان میش یار ای دل

که با خیانت گیرند گرچه میشانند

میان عاشق و بیمار نسبتی است بلی

دل‌شکسته و رنگ شکسته خویشانند

بشاهدان چمن طعن خامشی مزنید

که طایران غزل خوان زبان ایشانند

مکن سؤال ز احوال اهل دل «طالب»

که همچو سلسلهٔ زلف او پریشانند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی