گنجور

 
طالب آملی

بزمی که در او گل بود و جام نباشد

شایستهٔ رندان می آشام نباشد

آن بزم بود قابل صحبت که در آن بزم

آغاز طلب را غم انجام نباشد

گفتم که بآرام کنم دست در آغوش

غافل که بهر جا منم آرام نباشد

در پیش لب یار بود پاره سفالی

هر چند لبی همچو لب جام نباشد

رنگین رطب نخل بن خامهٔ «طالب»

بسیار لذیذ است اگر خام نباشد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی