گنجور

 
طالب آملی

باز ناخن میزند بر دل غم دیگر مرا

میکند تکلیف شیون ماتم دیگر مرا

منکه دایم بر جگر الماس حیرت سوده‌ام

زخم دیگر خوشتر است از مرحم دیگر مرا

زان در این عالم نمی‌گنجم که شوق روی دوست

میکشد هر دم بسوی عالم دیگر مرا

صد هزاران غم بجز هجران یارم در دلست

کاش یک غم باشد و نبود غم دیگر مرا

تازه میدارم بآب دیدهٔ خود باغ خویش

من گل داغم چه حاجت شبنم دیگر مرا

میکنم «طالب» صفت با یاد او گفت و شنود

گر چه مهلت نبود ایندم تا دم دیگر مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی